...
  • At günü (hekayə)
  • Firuz Mustafa
  • آت گونو( روزگار اسب)
    یازار: فیروز مصطفی
    ترجمه: ذکیه ذولفقاری
    1.فرار
    مثل‌اینکه پاهایش از زمین کنده شده بود. در دردوردستها، جایی که زمین و آسمان به هم دوخته شده بودند، پرتو صورتی رنگی دیده می‌شد. کرّه‌اسب چنین می پنداشت که پشت پرتو صورتی، گله اسبهای هستندکه، دیوانه‌وار با ایجاد گرد وغبار به سوی لامتناهی می تازند. بعضاَ شیهه اسبهای سرکش و طلایی رنگ به گوش کرّه اسب می رسید. حالا، کرّه اسب به هوای شیهه و فریادهای آنان می تاخت.
    در آن دورها رعد وبرق می زد و ابرهای طلایی ابرهای سیاه را فراری می دادند.
    بعد، آرامشی عجیب فضای اطراف را فرا گرفت. چند لحظه قبل پژواک صداهایی که به گوشش می خورد-اول صدای گله، بعدا صدای پای خودش-مثل اینکه غیب شده بودند، کرّه دیگر هیچ صدایی نمی‌شنید. او، میان سکوت می تاخت و برای رسیدن به گله‌ای که ازش جدا شده بود، جانفشانی می کرد.
    کرّه تشنگی‌اش را زمانی حس کرد که به ساحل رود باریک و کم عمقی رسید. لبهای کف کرده خود را، ازمیان علفهای پرپشت به آب روان بی صدا، چسباند. عطر علفها به آبی که کرّه به آهستگی و آرمش می نوشید، پاشیده شده بود. لرزش خوش‌آیندی وجودش را فرا گرفت. و حتی کمی هم سردش شد. دمش را تکان داده، یکی دو دفعه فین کرد. جان وتن کرّه را موجهای کوچک نوازش کرد و لحظه ای بعد، نوازش امواج درون به بیرون درز کرده و ازروی پوست نازک و مخملی گذشت...
    کرّه لبهای خودرا از اب بیرون اورده سرش را بلند کرد. برای جستن به جلو، پاهای خود را چند بار به زمین کوفت. آما برای چند لحظه نتوانست از جایش تکان بخورد. سرش را بلند کرده به افق خیره شد. عجیب بود: گله اسبهایی که دنبالشان میگشت و به هوای آنها می تاخت، در روی آسمان پراکنده شده بودند. مثل این می‌ماند که، آن اسبها در آغوش امواج ابرهای آسمان دست و پا می زنند و در مقابل سیل‌هایی که به طرف آنها سرازیر می‌شوند سینه سپر کرده، برای نجات خویش تلاش می کنند.
    کرّه اسب شیهه‌ای کشید وغرید. او، الان پر کشیده به دنبال گله بزرگ وطلایی، پی ابرها پرواز خواهد کرد. آخر اسب کهر، مادر کرّه هم میان گله بود. مادر در آغوش امواجی که مثل شیر کف کرده فوران می کرد، چهار دست وپا یورتمه می رفت. بس کو آن اسب مادر که عاشق بچه‌اش بود، چرا صدای فرزند خویش را نمی‌شنید؟ کرّه دوباره شیهه کشید، اما صدایش به سنگها برخورد و به خودش برگشت...
    بار دیگر پاهایش از زمین کنده شد. حالا او پی گله‌ی آسمان می تاخت. اما آن گله میان سیلها پرپر شده بود. کره فکر می کرد نمی تواند به اسبهای آسمان برسد. اما چه عیبی دارد؟ او تا آخرین نفس خواهد تاخت، فقط وقتی از پا می افتاد روی علفهای معطر دراز کشیده در حالی که سینه‌اش بالا پایین میرفت نفس- نفس خواهد زد. بگذار مادرش ببیند او چه بچه با هوش و شجاعی هست. بگذار اسبهای دیگری که در گله بودند، وفای همچنین فرزندی را ببینند و حیران شوند.
    کرّه چهار نعل می تاخت. اولین بار بود که او امکان رفتن به دنبال آرزوهای خود که مثل علفهای بهار شیرین بود، را پیدا کرده بود. کرّه قبل از این‌هم، سفرهای دوری رفته بود، آما در آن سفرها مادرش همراه او بود. در آن سفرها او سربه پایین درحالی که دمش را باد می داد، راه می رفت. آما او همیشه اشتیاقی درونی برای آزادی و تک و تنها گشتن داشت. او توی گله بی دلیل حوصله اش سر می‌رفت.
    حالا کرّه دیگر آزاد بود و در پی اسبهای ابری پراکنده آسمان، پرواز می کرد.
    اما عجیب بود: دستی پنهان، آن اسبها را رم داده به جای نامعلومی می برد. گرچه صدای مقطع مادرش به گوشش می رسید، اما گله‌ای که بتدریج سیاه میشد- ابرهای روی اسمان- رفته رفته به سمت حفره های عمیق کشیده می شدند، مثل اینکه آنها روی آسمان ذوب شده، ناپدید می شدند.
    ائی-یی-ی!
    این صدای انسان بود. کرّه صاحب این صدا را بخوبی می‌شناخت. این صدای صاحبش بود. اما الان کرّه نمی‌خواست صاحبش را ببیند. حالا او می‌خواست مادرش را ببیند و صدای شیهه‌اش را بشنود.
    هوا رفته-‌رفته تاریک می‌شد. کرّه در تاریک- روشن شبانه سرش را بالا گرفت و در آسمان ناپدید شدن ناگهانی "اسبهای گله" را دید. ناگهان نفسش به شماره افتاد و قفسه سینه‌اش سنگین شده، چشمهایش سیاهی رفت. در گرگ ومیش هوا، روی آسمان خاکستری دیگر از مادر او اثر و علامتی نمانده بود . حتی صدای شیهه‌های قبلی هم شنیده نمی‌شد.
    ائهئی-ی-ی!...
    نه!.. برای کرّه دیگر صاحب این صدا لازم نبود. او شنیدن صدا و حس بوی مادر خود را می‌خواست.
    ... ستاره‌های اسمان چشمک می‌زدند . گرچه حرکت کرّه آهسته‌تر شده‌بود، لاکن او نمی‌خواست بایستد. رفته-‌رفته تعداد ستارگان آسمان بیشتر می‌شد. اما ستارگان قدرت روشن کردن این زمین را نداشتند. همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
    او باز هم سرش را بالا گرفته به دوردستها نگاه کرد: در روبرو- صحرای غرق در تاریکی- یک جفت ستاره می‌درخشید. گویا پهنای آسمان برای ستاره‌ها تنگ بود، به همین خاطر ستارگان آسمان شروع به آمدن به زمین کرده بودند. کرّه غیر طبیعی قدمهای خود را آهسته‌تر کرد و به طرف "ستارگان" صحرا حرکت کرد. او، لحظاتی قبل، آمدن دو ستاره که انگار روی زمین سنجاق شده بودند، را دید که به سوی او می‌آمدند. موجهای سردی از بدنش گذشت. قدمهایش را باز هم آهسته‌تر کرد.
    کرّه، کمی بعد سیاهی پشت اون دو "ستاره" را تشخیص داد و بدنش لرزش خفیفی گرفت. وقتی سیاهی به او نزدیکتر می‌شد ناخواسته ازته دل شیهه‌ای کشید و راهش را تغییر داده، جهشی کرد و به سرعتش افزود. موقع گذشتن از کنار "ستاره‌ها"، "سیاهی های درخشان"، از پشت، صدای نفسهای حیوان بیگانه را شنیده، پاهای عقبش را جفت کرد. ضربه پاهای زمخت او به چیزی خورد و محکم صدا داد. اما گویا سیاهی ستاره دار از او دست بردار نبود. کمی بعد درد شدیدی در ران خود احساس کرد. او در عمر خود دردی اینچنین ندیده بود. کرّه تمام نیروی خود را جمع کرده، سرعتش را زیاد کرد و باز هم پاهایش را جفت کرد و سیاهی که به دنبال او بود را، نشانه گرفت. این دفعه هم شدت ضربه زیاد موثر نشد. سیاهی به پشت او پرید. کرّه گرچه تلو-‌تلو خورد اما نیفتاد. خودش را جمع و جور کرد و شیهه‌های دردناکی کشید. سیاهی، دندان تیز چاقو مانندش را درست پهلوی دمش فرو کرد. کرّه با اینکه فوران خون گرمی را روی پاهاش حس می کرد، با این حال با نهایت قدرت، فرار می کرد، او در حال فرار و خلاصی از این سیاهی که ستاره‌هایش به هیزم نیم سوخته تبدیل شده بود و اورا می سوزاند، دنبال راهی می گشت. دیگر شیهه مادر شنیده نمی‌شد.
    پس چرا دیگر صدای دادو فریاد صاحبش که کمی قبل شنیده می شد، نمی‌آید؟ کرّه اسب رفته- رفته ناتوان می شد. براستی سیاهی بی امان از اون دست بردار نبود! سیاهی سرعتش را بیشتر کرده، دوید و جلوی کره را گرفت و ایستاد. کرّه اسب هم در عین حال پاهای خود را بر زمین کوفت و ایستاد. حالا او با این سیاهی ترسناک رودررو ایستاده بود. در کلّه‌ی سیاهی، یک جفت ستاره خوفناک می درخشید. حالا دیگرستاره های پخش شده در پهنه آسمان هم ترسناک به نظر می رسیدند. حتما پشت آن ستارگان آسمان هم اینچنین سیاهی های خوفناک و رعب آور وجود دارند و این سیاهی ها هر لحظه به زمین فرود آمده، میتوانست به کرّه اسبی که رفته- رفته ناتوان میشد، و یا به گله‌ای که به سیاهی پیوسته بودند، هجوم کند. زانوهای کرّه اسب لرزیدن گرفت، مثل اینکه همه چیز دیگر به پایان رسیده بود. او دیگر هیچ وقت صدای مادر خود را نخواهد شنید و اولّین سفر آزاد ومستقل او اینگونه تمام خواهد شد. او دیگر به دنبال گله‌ای که به دنبالش روان بود- اسبهای طلایی که در آسمان بودند- را نخواهد دید. کرّه روهای پاهای عقب بلند شده و شیهه‌ای کشید. از خونی که از رانش جاری می شد در روی زمین چاله کوچکی شکل گرفته بود. سیاهی کمی دیر، آما ناگهان مثل تیری که از کمان جسته بود روی او افتاد. کرّه باز هم شیهه دردناکی کشید... بعد به صدای این شیهه، صدایی فریادی اضافه شد.
    ائهئ-ی-ی!...
    سیاهی ترسناک کله ستاره دار، وقتی که صدای انسان شنید به کناری پریده و دوباره برای حمله حاضر شد. درست در همین لحظه صدای آتش اسلحه شنیده شد. روشنایی کوچکی سیاهی هوا را درید. سیاهی با غضب زوزه کشیده دندانهایش را به هم زد و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. صاحب صدای چند لحظه پیش، از یک جایی پیدا شد و دوان- دوان به کرّه اسب نزدیکتر شد. اول دستی به سر کرّه و بعد به رانش کشید. گویا در تاریکی چیزی دستگیرش نشد برای اطمینان مایع گرم دستش را به طرف بینی گرفت و سپس صدای خفه هق- هق انسان شنیده شد. کرّه اسب سرش را عقب برد و صورتش را را به صورت انسان چسباند. موهای گردن سرد و زبر کرّه، صورت انسان را گزید.
    تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفته بود. نور ستارگان آسمان نمی توانست زمین را روشن کند. کرّه اسب در آن طرف صحرا باز هم یک جفت ستاره غضبناک و سرد لحظه قبل را دید، دوباره موجهای سردی از بدنش گذشتند.
    انسان از کرّه اسب جدا شده، با قدمهای آهسته و با احتیاط جلورفت. مثل اینکه او هم یک جفت ستاره صحرا را دیده بود. اول صدای آتش کوتاه، بعد صدای ممتد بلند و زوزه‌ مانندی شنیده شد. کرّه اسب پاهای عقبش را بلند کرده و از ته دل شیهه کشید...
    از دور صدای تاپ- تاپ قدمهایی شنیده می‌شد. شاید هم ایلخی روی آسمان، دیگر پایین آمده بود. انسان موهای کره را نوازش کرده و افسار به گردنش انداخت.
    نسیم خنکی می وزید و ازدور صدای شیهه منقطع شنیده می شد.
    2. خودکشی
    زخمهایش دیگر خوب شده بودند. صاحبش یک لحظه هم کرّه را از چشمش دور نمی کرد- وقتی هم در خانه بودند اورا به طویله می برد و یا به تیر برق می بست. وقتی هم به سفر می رفت از افسارش می گرفت و با خودش می برد.
    کرّه بشدت دلش برای مادرش تنگ شده بود، چون او را خیلی وقت بود که ندیده‌بود. گویا مادرش نان روغنی شده و به آسمان رفته بود. کرّه اسب اوایل یکی دو دفعه مادرش را میان گله دیده، شیهه کشیده بود. اسب کهر هم به همان روش به شیهه او جواب داده بود. اما اون موقع به انها اجازه نداده بودند به همدیگر نزدیک شوند. آخ!!! به زورگویی انسانها چه می توان گفت؟ ...مادر و فرزند می خواستند همدیگر را ببینند! او حتما بزودی مادرش را خواهد دید. اول با صمیمیت گردن مادرش را گاز خواهد گرفت، بعد صورتش را به صورت او خواهد چسباند. عطر مادرش را حس خواهد کرد، لوس شده پاهایش را به زمین خواهد زد و کنار مادر خواهد ایستاد و زیر چشمی شاهد بزرگ شدن خود در روزهای اخیر خواهد شد. حتما الان آنها هم‌قد شده بودند. اگر کنار هم می ایستادند، موهای گردنشان مثل ابرها، کف کرده و چند طبقه، با هم قاطی می شدند.
    بعد از خوب شدن زخمهایش، کرّه اسب دیگر در خیلی از حرکتهایش محتاط شده بود. او الان دیگر نمی خواست پی اسبهایی که روی آسمان بودند، ویا ابرهای طلایی ایلخی بدود. بلکه الان روی زمین دنبال مادر خودش می گشت.
    قدو قامت و راه رفتن او ناخواسته در حال تغییر بود. دستهای جلویش سفت شده و پاهای عقبیش دراز شده بودند. دم و یالش مثل اینکه رنگ جدیدی به خود گرفته بودند و می درخشیدند. اشتهایش هم نسبت به گذشته زیاد شده بود. بعد از اینکه به پاهایش نال کوبیدند، به نظرش می رسید اندامش شکل دیگری شده است. او حالا به اسبهای ماده همسایه، به کرّه اسبهای جوان جور دیگری، به چشم دیگری نگاه می کرد. گو اینکه اسبهای جوانی که چشمانشان مثل چشمه جوشان بود، همچنین ماده اسبها زیر -زیرکی به او با تمنا و خواسته دیگری تماشا می کردند .
    طرز شیهه کشیدن او هم تغییر کرده بود، بعضا کرّه اسب از صدای خشن خود یکه می خورد.
    کرّ حالا دیگر انگیزه طپش قلب توی سینه، و خونی که توی رگهایش جریان داشت را، متوجه بود. خون توی وجودش به جوش می‌آمد.
    غرایز جنسی طبیعی، کرّه اسب را به طرف جنس مخالف می کشاند. گویا در باطن، چیزی و یا قدرت دیوانه کننده‌ای او را بر علیه خود می شوراند. مثل اینکه صاحب کرّه از رفتار او تمنایش را فهمیده بود.
    ***
    -همسایه ماشالاه کرّه اسبت خیلی خوب بزرگ شده ها...
    -بزرگ شده هم حرفیه؟ یک آیغیر( اسب نر نمونه) اصل شده است.
    - جنسش خوبه... سمش محکم باشد.
    - حس می کنم دیگر نمیتواند یک جا بند بشود. زمان جوشیدن خونش هست.
    - پس، بفرست داخل گله.
    -نه... چه گله‌ای؟… اسبهای جوان، مادیانهای حشری، نمی گذارند جانی برایش بماند... ماشالله قد قامتش، راه رفتنش را ببین،... جیرانه ماشاللاه، جیران...
    -ببین... یه چیزی ازتو بپرسم: اگر این را به کهر ما نزدیک کنیم چی میشه؟... مال ما هم مدتی هست که ویار عجیبی دارد. می گویم بلکه آتش چشم او را این کرّه آسمان گرد شما، خاموش کند.
    "مال شما" وقتی میگین که... آخه اون هم مال ماست: مادر تنی این هست... لقاح مادر از بچه خودش... نه... این کرّه... به اون کهر... چنین چیزی میشود مگر ؟ به گناه آلوده میشویم...
    -چی میشه که مادرشه؟... برای اسب چه فرق می‌کند مادر، فرزند؟... آه همسایه تو هم!... اسب چه می فهمد گناه چیه، پدر آمرزیده، الان جماعت نمی تواند تعصب زن و بچه، خواهر مادر خودش را بکشد. اما تو شروع کرده‌ایی کرّه اینچنین و کهر آنچنان... تو نگهبان ناموس‌ اسب شده‌ای؟ اگه اینطورهست، با صراحت بگو نمی‌خواهم این کار عملی بشود... و گرنه که...
    - نه بابا فکر دیگه‌ای نکن همسایه. بگذار اسب هارو بیاوریم به هم نزدیک کنیم...
    - خوب باشه. عصری به ییلاق می‌روم، از گله جدا می کنم و می‌آورم. حتما آنها مادر و فرزند بودن خودشان را خیلی وقته فراموش کردند.
    - باشد. کاش اونجوری باشد که تو می‌گویی... اما فراموش کردنش خیلی سخت هست. به هر حال بیاور ببینیم به همدیگر نزدیک میشوند؟
    - فردا خانه‌ای؟
    - بلی...
    - کرّه هم اینجا خواهد بود؟...
    - بلی... یکی هم که، همسایه به تو گفتم ها اون حتی کرّه هم نیست حالا.
    - نه هنوزکرّه هست. ببینیم چه جوری خودش را نشان می‌دهد. فکر می‌کنی هر کرّه خودش را مثل تازه دامادها نشان میدهد؟ هاهاها...
    -آها... چی بگم واللاه... ببینیم... عجله نکن همسایه.
    - سلامت باشی همسایه...
    - سلامت باش... خدافظ...
    ***
    کرّه صدای شیهه‌ی مادر خودرا شنید و گوشهایش را تیز کرد. صاحبش افساراو را از تیر برق باز کرد و کنار کشید. کرّه عقب رفت و کهر را دید. مادر و فرزند مثل قرقی جلو پریدند. اول سر و گردن هم را گاز گرفته به حالت صمیمی جفتک زدند. بعد شروع به چسباندن صورتهایشان به همدیگر کردند. یالهای پرپشتشان موج وار روی صورتهایشان می ریخت. از دهان هر دوی آنها بوی علف تازه به مشام می‌رسید.
    صاحب کرّه به او نزدیک شده دستی به صورتش کشید. همسایه نیز به اسب خود-مادر کرّه- نزدیک شد، یال و دم اسب را نوازش کرده، با کف دست به پشت و پهلوی او ضربه آرامی زد. کهر سرش را برگرداند و مظلومانه به روی کرّه نگاه کرد. کرّه دچار ترس پنهانی شد. در چشمهای مادر درخشش سرد و غریبی بود. به هر دلیل این درخشش به نظر کرّه آشنا آمد، گویا کمی بعد، پشت ان درخشش سرد، یک سیاهی ستاره دار دیده خواهد شد، و وجود همین سیاهی را مادر از همین الان احساس می کرد.
    مادر، لبهای کلفت آبدار و لرزان خود را به صورت او نزدیک کرده، سر و گردن کرّه را که تازگیها سفت‌تر شده‌بود، با ارامش شروع به لیسیدن کرد. همسایه هنوز هم در حال سیلی زدن به رانها و کپل کهر بود.
    صاحب کرّه در گوش او چیزی زمزمه می کرد. قلب کرّه می تپید و از بدنش امواج خفیفی می‌گذشت و زانوهاش می‌لرزید، او نه تنها جاری شدن شر-شر جریان خونش را حس می‌کرد، بلکه آن صدا و شر-شر را می‌شنید. الان دیگر گوشهای کرّه تیزتر شده بود و در لبهای او هم لرزش خفیفی بود. کمی بعد آب دهان مادر و فرزند به هم قاطی شد.
    همسایه سر اسب را برگرداند. صاحب کره هم پاهای جلو اسب را نوازش کرد و باز هم چیزی در گوشش زمزمه کرد. مثل اینکه دعا می‌خواند.
    الان مادرو فرزند پهلو به پهلو نه، پشت -جلو، یعنی صورت هردو به یک طرف ایستاده بود، مادر جلو و فرزندش پشتش بود. حالا کهل پهن مادر درست به نوک بینی کرّه چسبیده بود. مادر خیلی از اون پایین‌تر- توی یک خندق، ساکت ایستاده بود و فین می‌کرد.
    کرّه، بینی خودش رابه باسن اسب مالید و بو کشید. از بوی آشنا و مطبوعی که به دماغش رسیده بود، گرچه خوشش آمد، اما ناگهان تکان خورده و عقب کشید،سپس پاهای عقبش را بلند کرده و شیهه کشید، مثل اینکه کرّه فهمیده بود که چرا ادمهای کنارش او را روی خندق کشانده ، به پشت مادر- بطرف باسنش هل داده بودند. مادر هم به همان صورت، روی پاهای پشتی ایستاده از روی سر همسایه نیمداره‌ بزرگی کشید. مادر و فرزند رودررو، چشم در چشم شدند. حالا اسبها مثل دو مجسمه گرانیتی بودند که روبروی هم ایستاده‌بودند.
    -همسایه کرّه تو از امتهان خوب در نیامد.
    - آخه من به تو گفتم... اونها مادر و فرزند هستند... مادر- بچه...میفهمی؟...
    - چی میشه مگه؟... مگه ما حیوانها رو به خاطر نشان دادن نمونه اخلاقی به انسانها، نگه ‌میداریم.
    - شخصا من اسب خودم را بعد ازاینکه یه شکم زایید، به درشکه و یا گاو آهن می بندم...
    - اسب برای بستن به درشکه و یا گاو آهن نیست همسایه.
    - پس برای چی هست؟…
    - برا ی سوار شدن و عزیز کردن هستش...
    - چی؟... آهان..." برای عزیز کردن..." اسب مگه زن و اینها هست برای تو؟... باشه همسایه مارا احساساتی نکن....بلی، الان بگو چیکار کنیم؟... کرّه‌ی تو تازه داماد میشه یانه؟...
    - خودت ندیدی چی شد؟...
    - دیدم، دیدم.... اما چیکار کنم که تو اون ایلخی به اون بزرگی یه آیغیر(اسب نر نمونه) درست حسابی نیست. همه‌اشان کج و کوله، و چیزهای زشتی هستند. اسب را خودت به من فروختی، میگویم بگذار از جنس خودش نطفه بگیرد.
    - مثل اینکه این کار شدنی نیست.
    - چرا، میشه...
    - میشه؟... چه جوری میشه آخه؟...
    - چشمهای هردویشان را می‌بندیم...
    - آنها همدیگر را نبینند هم، از بوهاشون همه چیزرو می‌فهمند.
    - می دونم، درسته. اسب حیوان حساسی هست. اما من فکر کردم و علاج این را هم یافتم.
    - اون چه علاجیه دیگر؟
    -چشمای هر دوتایشان بسته میشه، بعد روی بدنهایشان پهن تازه مالیده میشه. در این حال اونها نه همدیگر را نه می‌بینند و نه میشناسند. همسایه، حیوانها هر قدر هم هوشیار باشند به حد حیله‌گری انسانها نمی رسند... ها-ها-ها
    -آخر این کار گناه دارد...
    -چرا گناهه؟... برای حیوان چه فرقی می‌کند که؟... نکند اینکار تا حالا نه شنیده شده ونه انجام شده؟
    - من اخلاق کرّه خودم‌را می دانم. اون به حیوانی که بوی پهن بده نزدیک نمیشه.
    - همسایه، می بینم خیلی تردید می کنی. در مورد مسئله‌ای هم که تو گفتی تدبیری اندیشیده‌ام.
    - اون چه تدبیریه دیگر؟
    - در مرحله اول به کرّه اسب تو از اسبهای گله یکی از مادیان حشری را نزدیک می‌کنیم. آنها وقتی به هم اخت شده، همزبان شدند، من اسب خودم را جلو می برم. در آن حال نه به چشم اسب ویاری، کرّه اسب دیده میشه و نه کرّه اسب، اسب آلوده به پهن را می بیند. همچنین چشمهای هردو بسته می‌ماند. خوب به این فکر چی میگی؟
    - خیلی خوب بس اسب را غروب می آوری.
    - نه، بگذار بماند برای صبح زود. آخی می گن ازخیر شب، شر صبح بهتر است... اینطور نیست مگر؟
    - بله... درسته... هر چی تو بگی...
    ***
    دنیا در تاریکی فرو رفته بود.
    جلو چشمهایش ستاره‌ها، ستاره های کوچک سر می خورد و می رفت...
    ریسمان گلوی کرّه کشیده می‌شد. یکی او را با یک چوب زمخت با احتیاط به جلو می‌راند.
    کرّه برای خلاصی از بوی بدی که به مشامش می رسید، سرش را با حرکت سریع به طرف دیگر برگرداند.
    بعدا دستهای مهربان ولرزان کسی درپشت او شروع به گشتن کرد. او این دست را شناخت: دستهای خود صاحب کرّه بود. از تماس دستها حس کرد، صاحبش اورا به چیزی تحریک می کند.
    بعد از اینکه بوی بد تمام شد، به دماغ او یک بوی ناشناس اما خوشی رسید.
    چون چشمهاش بسته بود، اسبی که جلو او ایستاده بود وفین می کرد، و کمی بعد هم سر و گردن اونو لیس می‌زد، و با نوک دماغش یال و کوپالشو به می ریخت، را نمی دید. از دهان اسبی که روبروی او ایستاده بود، علفهای کوهی تازه‌ای به مشامش می‌رسید.
    از بدن کرّه یک لرزه خفیفی رد شد. قلبش تپید. صدای شر-شر خونی که در رگهایش جریان بود در گوشهایش به صدا در می‌آمد، خواسته نامعلومی اورا به سوی جلو می راند. پاهای جلویی را بلند کرد. اما مثل اینکه کسی یا چیزی مانعش شد. بعد باز هم یکی دو دفعه پاهای عقبش را بالا آورد. به هر دلیلی افسار او را عقب کشیدند.
    موجهایی شیرینی که در جان کرّه اسب جریان داشت اورا به جلو می برد. اما دستهای نامرئی که افسارش را عقب می کشید، کم مانده بود اورا عصبی کند. حالا مخلوطی از احتراص و غضب جان اورا در بر گرفته بود. دیگر هیچ چیز و هیچ کس جلودار کرّه نمی توانست باشد. الان رعب ستاره هایی که از جلو چشمان او رد می شدند، از بین رفته‌بود.
    کرّه پاهای جلوی خود را زیر سینه‌هایش جمع کرد و گردن خود را مثل مار جلو برد، حالا عطر علفهای کوهی ناپدید شده بود، بازهم بینی اورا بوی کثیف چند لحظه قبل، اذیت می کرد. با حس خود فهمید اسب پیش روی اواسب قبلی نیست، اسبها را عوض کرده‌اند. اورا فریب داده‌اند. آخ انسانهای حیله‌گر... اما دیگر دیر شده بود. کرّه بلند شده بود. او نیروی خود را جمع کرده، دستهای سفت شده جلویی خود را بر روی پشت و کهل پهن و نرم اسب جلو که زود- زود جلوی او تلو-تلو می‌خورد، انداخته بود... بدن اسب مثل سراب می لرزید... خستگی دلچسبی ناشی از نزدیکی، بدن کرّه اسب را فرا گرفته بود...
    انسانها از شادی فریاد می کشیدند...
    بعد، کرّه یک شیهه آشنایی شنید...
    کرّه خودش را به عقب پرت کرد و شروع کرد پاهای خود را به زمین زدن. دستهای لرزان و آشنای صاحبش دستمال -دستمالی که به چشم حیوانی که خودش را لت وپار می کرد، زده شده بود - را کشیده باز کرد.
    کرّه آرام شد. چشمهای برزگ و از حدقه در آمده او، به صورت مغموم وکج کهر برخورد کرد: این مادرش بود... مادری که بدنش بوی کثیفی می داد، سرش را برگردانده خسته و درمانده صورتش را به صورت کرّه نزدیک کرد. کرّه خود را کنار کشید و پره های بینی‌اش بادکرده و لرزیدن گرفت.
    افراد جمع شده انجا، با حیرت به کرّه و کهر می نگریستند.
    کرّه پاهای عقب را بلند کرده دیوانه وار شیهه‌ای کشید. مثل اینکه روی اسمان آرام ناگهان رعد و برقی حاصل شد. کرّه مثل تیر رها شده از کمند بالا پرید و با تمام قوا خود را به زمین زد. سر کرّه محکم به تکه سنگ کوچکی خورد و گروپ صدا کرد.
    از دهان کرّه، خون جاری شده بود.
    روی چاله پر خون، کمی بعد مگسها شروع به وز- وز کردند...
    اسب مادر، با قدمهای آهسته به کرّه نزدیک شد و سرش را خم کرد. قطره اشکهای بزرگ از چشمهای غمناک او بسمت پایین سر می خوردند.
    های و هوی ناشی از هیجان مردم بالا گرفته بود.
    خورشید وسط آسمان ایستاده بود.
    به زایش ستاره ها خیلی مانده بود.
    از دور شیهه اسبهای گله به گوش می رسید مثل اینکه گله به ییلاق وارد می شدند.
    3.
    - همسایه ببین، به نظرم دشمنی انسان به انسان، دیگر بزرگتر از این نمی تواند باشد. به من می‌گویی یه اسب چیزی نیست که به خاطر اون چنین بی‌آبرویی راه می اندازی؟... من بی آبرویی راه می اندازم؟...تو، تا ته چشمهایت هم دروغ می‌گویی.... تو از سرتا پا آدام عوضی هستی. من شخصا دروجود تو از مدنییت چیزی ندیده ام.
    می‌گویی یه اسب چیزی نیست که، به خاطر اون... نه بابا. مسئله اسب نیست، اصلا گیرم که مسئله اسب هست. مگه مسئله اسب کم چیزی هست؟
    باشد بگذار اسب را بگذاریم کنار، بس کارهای قبل از جریان اسب تورا، چه بنامیم؟ کدوم کارها؟ خودت را به نفهمی نزن. مگه نمی دانی صحبت از کدام کارهای توست؟...
    خودت خوب می دانی که، او را قبل از تو من می‌خواستم. بلی- بلی او را... او هم، مرا می‌خواست. تو خوب کاری نکردی، نامردی کردی و از من جلو زدی. اون زن بی عقل هم به پیراهن زیبایت، به شلوار اطو کشیده و به کت گلدارت عاشق شد. او خوب می دانست من چقدر اورا دوست دارم. اینرا همه می دانستند. تمام عالم خبر داشتند. می گویی این صحبتها قدیمیه آره؟ نه خیر، این صحبتها هیچوقت کهنه نمیشود. خودت‌را به نادانی نزن، گوش کن... با آن دختر عهد و پیمان بسته بودیم. می خواهی راستش را بدانی؟ من با اون دختر هر روز دیدار داشتم. کنار رود و زیر.... ، دامن جنگل... دیگر کجاها را بگویم... تو اگر آدم درست حسابی بودی چرا جلو من سبز شدی؟ تو عقل و هوش اون دختررا بردی. تو سرایی که تو دلم بنا کرده بودم را ویران کردی. داغ گذاشتی رو سینه‌ام... ما از کودکی همسایه بودیم. خوب که چی... که تو تحصیلت را تمام کردی و من درس نخواندم؟ من در عوض، اینجا تو این خرابه ماندم و یک لشگر یتیم را سرپرستی کردم. این کمه مگه؟ من تمام خواهر برادرهایم را بزرگ کردم و سواد دار کردم. تو چطور؟ آن برادرانی که به وقتش تو را باسواد کردند، هیچکدامشان با تو حرف نمی‌زنند. خواهرانت هم شنیدم که.... آن را دیگر نمی‌گویم که آنها، یعنی خواهرانت چه کاره هستند... خودت اینرا خوب می دانی. بگذار در دیزی باز نشود.
    من خیلی خوب می دانم، که زنت، گیرم که هر شب در آغوش هم می خوابید- ذره‌ای تورا دوست ندارد. او از تو متفر هست. اینرا ازکجا می‌دانم؟ اینو فهمیدن نمی‌خواهد که؟ از رنگ و رو و رفتارهایش می‌فهمم، از سر وصورتش می بیتم. آخر همسایه هستیم دیگه. هر روز باهاش روبرو می‌شوم. می خواهی بدانی، قلب اون باز هم به من وابسته هست. چی میشه مگه، بچه‌دارین؟... چی میشه مگه منهم متاهلم؟ عشق و محبت چیزی هست که تو نمی فهمی. مسئله محبت هست همسایه، محبت. تو از محبت چه می فهمی؟ اگر می‌فهمیدی به او، به اون زن این اندازه ظلم نمی‌کردی. تو در خانه وبیرون به جای اسب، درست مثل اسب ازش کار می‌کشی. او،رخت و لباس تو را می‌شورد، از جنگل هیزم می‌آمرد، به حیوانها رسیدگی می‌کند( بچه‌هایش را نمی گویم حالا)، طویله را تمیز می‌کند، بوی عرق و سیگار تورا می‌بلعد. من خیلی خوب این چیزهارا می‌بینم. او هم مرا می بیند، می‌بیند من زن خودم را
    کلا من اصلا تورو آدم حساب نمی‌کنم. خوب توهم به من محل نمی‌گذاری. می بینم موقع روبرو شدن با من مثل خر سرت را پایین می اندازی و کنار می‌روی. اما باز اینرا هم می بینم که، وقتی یه کسهایی از بالاها، از شهر و فلان می‌آیند چطور برایشان دم تکان می دهی، چاپلوسی و ماله کشی می‌کنی. ما هم تقریبا از کارهای دنیا یه چیزهایی می فهمیم. من کسی نیستم که جلو کسی خم بشم. من آغای خودم و حرفهای خودم هستم. گیرم که پیراهنم دست دوّمه، شلوارم هم اطوکشیده نیست، کراوات هم که اصلا ندارم، لباسهای بچه ها را خودم می شورم، همچنین خانه را خودم جارو می کنم، اما با اینحال خودم را مرد اصیلی می‌دانم. چون از هیچکس آویزان نیستم، چون آغای این کلبه منم. من مثل بعضی ها با تعریف کردن این یا اون شکمم را سیر نمی کنم، خودم نان خودم را در می‌آورم.
    خوب که چی ، تحصیل کردی؟ تو در اصل یه بیسوادی. من هر روز رادیو گوش می کنم. می دانم کجای دنیا چه می گذرد. پس تو چی؟ کار و بارتو فقط خوردن و خوابیدن هست. تو به روی انسانها یی که باهاشون کار داری، میخندی و لباس عوض می کنی، اما زبان آنها را نمی‌فهمی. من اما، هم زبان انسانها رو می فهمم هم پرندگان و حیوانها را. پس تو چی؟
    همسایه، من شاید خیلی وقتها از گناه تو می گذشتم و مسائل گذشته را به روی تو نمی آوردم. اما به خاطر جریان اسبها تو را هیچ وقت نخواهم بخشید.
    من برای تهیه آذوقه زمستان ناچار اسب را برای فروش به بازار بردم. زهرمار پول چیزیه که، بعضی وقتها هست و یک زمانی نیست. آن سال توی خانه ما آذوقه تمام شده‌بود. نه توان خرید هیزم داشتم و نه آرد و نان و نه... من خودم را آدم فقیری حساب نمی کنم. اما کاری نمی شود کرد، بعضا مایحتاج کسی که خودش را فقیر نمی داند هم، به اتمام می رسد... به هر حال...از بد شانسی، همان روز در بازار به تو برخوردم. افسار اسب هم تو دستم.... حتما یادت هست. کاش اون روز سنگ می بارید. گفتی:
    "همسایه خیر باشد"؟
    من آدم دروغگویی نیستم. گفتم اسب را آوردم به بازار. تو هم برگشتی گفتی که: منهم برای خریدن اسب آمدم. راستش تعجب کردم! تو کجا و خریدن اسب کجا؟ گفتی که تمام بازار را گشتی و اسب دلنشینی نیافتی. بعدا هم گفتی که، تو دنبال اسبی با قد و قامت عالی، جوان، آرام و آراسته هستی. باز هم بدون خجالت گفتی که، خیلی وقت هست چشمم دنبال اسب تو بود، اما رویم نمیشد نیتم را بگویم. شروع به زبانبازی کردی:" چرا اسبت را به سگ و گرگ می فروشی؟ پولم تو جیبم هست و عقلم تو سرم، حیوان را به من بفروش..." نمی دانم چرا آن وقت قلبم درد گرفت. خواستم بگویم که، همسایه آن زمان آمدی و عشقم را ازم گرفتی، الان هم می خواهی اسبم را ازم بگیری؟ خیر باشه.... آخر تو اسب می خواهی چیکار؟... تو مگر قدر اسب را می دانی؟
    آما ساکت شدم چیزی نگفتم. با اکراه راضی شدم. من چه‌کار میتوانستم بکنم؟ یکی پولش را میدهدو اسب را می خرد، خدا خیر کنه. بعدش هم، اسب را می فروشم، در عوض ازخود آن هم بهتر، کرّه‌اش برای من می ماند.
    من، تنها بعد از یک هفته فهمیدم می خواستی با اسب چیکار کنی. درست‌تر بگویم یقین پیدا کردم که اسب را اصلا لازم نداشتی. بلی، بعد از یک هفته از خرید اسب، شنیدم برایت مهمان آمده. آن مهمان را من خودم هم دیدم، مردی لاغر و بلند قد و کچلی بود. معمولا آدمهای چاق سرشان بدون مو میشود، شاید هم اینطوری نیست، آما تا به امروز کچل‌هایی که خودم دیدم را می‌گویم. حقیقتا من اولین باری بود که لاغر کچل می‌دیم. در اصل کچلی آن آدم به موضوع مربوط نیست. نگو که، آن مرد کچل و لاغر و دراز دردی داشته، به یک بیماری مبتلا شده بوده،( بیماریش را نگفتند، راستش اصلا یادم نیست)، دکترها بهش اسب سواری را مصلحت دانستند.همین آدم دوست شهری تو بوده و تو اسب را به خاطر آن مرد لاغر و دراز کچل خریده بودی. پول اسب را هم خودش به تو داده بوده. همین آدم اسب مرا( هر چند که آن اسب دیگر مال من نبود) سوار می شد و در کوه ودشت اسب سواری می کرد و با اینکار بیماریش را معالجه می کرد. من اسب خودم را هم اون موقع درست حسابی سوار نمیشدم . اما مهمان تو اسب مرا( هر چند که دیگر اسب من حساب نمی شد) سوار می شد و لذت می برد. مهمان تو هم، جلو چشم ما، درست جلوی چشم ما در عرض چند روز جوانتر شد و بیماریش خوب شد و بعد از چند روز رفت شهر. بعد از رفتن او یک حرفهایی به گوشمان رسید. طرفهای ما عادتا چنین حرفهایی را به روی کسی نمی آورند. منهم به جزئیات و ریشه آن حرف و حدیثها نمی پردازم. هر چه باشد من ناموس تو را ناموس خودم حساب می کنم، دست‌کم بخاطر اون که، زنی که با آن مهمان حرفش در آمده- زنی که زن توست الان- یه زمانی من اورا می خواستم و با او عهد و پیمان بسته بودم. میان ما دوتا، زمانی محبتی بسان داستانها بود، و به همین دلیل من الان نمی خواهم به آن موضوع برگردم. بگذار نه خون تو خراب بشود نه خون من. خلاصه بعد از رفتن مهمان صاحب اختیار اسب شدی. و از رفتار و وضعیت تو فهمیدم که آن میهمان دراز و لاغر و کچل برای تداوم معالجه دیگر به اینطرفها، یعنی خانه تو بر نخواهد گشت. چون بعد از رفتن میهمان، تو نسبت به آن اسب( اسب من) بنای دشمنی گذاشتی. شاید من ازاین هم می توانستم بگذرم. اما کمی بعد تو چنان رفتار پستی کردی که به خاطرآن رفتار من هرگز تورا نخواهم بخشید. به خاطر آن کار، خودم را هم نمی بخشم. تو مرا گول زدی تا من راضی شدم اسب را با بچه خودش نزدیک کنیم. من بارها به تو گفتم: جفت شدن مادر و بچه گناهه. تو خندیدی و گفتی حیوان - حیوانه، برای اسب مادر وبچه، خواهر- برادر معنا ندارد. من کرّه خوش اندام و طلایی رنگی را که از دهان گرگ گرفته و نجات داده بودم، به حرف تو به کام مرگ انداختم! بیچاره کرّه... او بعد از نزدیکی با مادرش، خودش را به زمین کوبید و مرد.( هیچ نمی دانم به اسبها هم رحمت می فرستند یا نه). به نظر من اون سکته کرده بود.( هیچ نمی دانم اسبها سکته می‌کنند؟) . من کرّه‌ام را که گناه خودش را با مرگش تمیز کرد ، با دستهای خودم دفن کردم. شاید هم، تاکنون تو، حتی خویشاوندان خودت را هم اینجوری دفن نکرده ‌بودی همسایه. من همان روز در خلوت خودم خیلی گریستم. یقین تو در عزای فامیلهایت هم اینجوری گریه نکردی همسایه. حیوان من از انسانی مثل تو( هیچ نمی دانم میشود تورا انسان نامید) خیلی- خیلی با اخلاق بود. تو میخواستی کارهای خلاف خودت را به حیوان یاد بدهی.
    اما حیوان نخواست مسئول اعمال تو بشود، خودش را زمین زده و مرد، شاید هم سکته کرد.
    من بعد از آن حادثه مدت زیادی نتوانستم به خودم بیام. اما تو بعد از تمام این ماجرا خودت را به آن راه زدی. بعضا اسب را برای آوردن هیزم به جنگل بردی . گاهی به گاو اهن بستی و ازش کار کشیدی. گویا تمام اینکارهارا به لج من می کردی همسایه. مثل اینکه به منهم سکته می دادی مثل کرّه اسبم. زنم احوالات درون مرا از صورتم می خواند. او خوب می دانست که من از چه چیزی ناراحتم. می گفت: مرد، اسب چیه که به خاطرش درد می کشی؟ من نمیتوانستم برگردم و بگویم آی پدرآمرزیده ، این همسایه پدرسگ اول عشق مرا ازم گرفت، بعدا هم اسبم را!. الان هم ازهر دویشان مثل اسب کار می کشد، کتکشان میزند و فحش میدهد. به لج من روزگارهردوی آنهارا- اسب و زن- را سیاه کرده است.
    در اصل من به اسب و زن به یک چشم نگاه می کنم!!! هر دوی آنها دوست جانی آدمند. زن خوب و اسب خوب در سختیها انسان را تنها نمی گذارند...
    رفته- رفته شکم اسب بالا آمده بود، بس اسب من( چه عیبی دارد که صاحبش الان تویی همسایه) از کرّه من( چیه که دیگر کرّه در این جهان نیست)، از بچّه خودش تخم گرفته و قولون تازه خواهد زایید. آخر این خیلی گناهه. من شب و روز دعا می کنم به خدا، که کا ش به سر این کهر یه بلایی می آمد. می بینی که یک آدم دلرحمی مثل من که اسب خودش رابه اندازه زنش دوست دارد، از خدا مرگ اسب رو آرزو میکند . راستش یکی دو دفعه قلبا خواستم تفنگ توی خونه را بردارم و یک گلوله به سر کهر بزنم و بفرستم به اون دنیا. اما بعدا " لعنت بر شیطان" گفته و از فکرم گذشتم. گویا خدا صدای مرا شنید. چند روز مانده به زایمان اسب اورا کنار جنگل گرک تیکه- تیکه کرد، البته با بچه داخل شکمش. راستش روزی که اسب مرد هم، گریه کردم. نمی دانستم علت گریه‌ام چی بود: از خوشحالی یا از ناراحتی؟
    همسایه، بعد از شنیدن مرگ اسب، وقتی عصبانت تورا دیدم، فکر کردم که تو از غصه به گوشه ای خزیده و حزین -حزین گریه خواهی کرد. اما تو سرخ شده بودی و به یکی فحش می دادی. نه... تو به گرگی که اسب را تیکه- تیکه کرده بود فحش نمی دادی، به فروشنده اسب و به زنده ها و مرده های اون فحش می دادی. به کسی که چشمش دنبال اسب بود، فحش می دادی. اون آدم هم که یقینا من بودم. چون یه زمانی اسب را من به تو فروخته بودم. تو در حقیقت به من فحش می دادی. تو جنازه اسب را به پشت تراکتور بستی وکشان- کشان به در خانه خودت آوردی و فحش گویان گوشت مادر وبچه را یعنی اسب و نوزاد در شکم را، تیکه تیکه کردی و جلو سگها انداختی. من تمام اینهارا از میان در می دیدم و حرفهایت را واضح می شنیدم. در جانم خون سیاهی جاری بود. اما دم نمی زدم. فکر می کردم انسان هست و عصبانی شده کمی بعد حرصش فرو کش می کنه و آرام میشود. اما تو قصد ساکت شدن نداشتی مثل اینکه. کمی بعد مثل آدام هوایی شده! تبر به دست به خانه هجوم آوردی. از داخل خانه فریادی بلند شد. من نتوانستم تحمل کنم و به خانه شما داخل شدم. از در باز، ناله همراه با هق- هق گریه شنیده میشد. زنت، زن تو- عشق گذسته من، روی زمین افتاده بود، او میان چاله خون، دست و پا می زد. نزدکیش، درست میان چاله خون، یک تیکه گوشت بود. زن، بچه سقط کرده بود! بچه مرده بود. چشمهای از حدقه در آمده زن، از درد وعذاب، یه کاسه خون بود. او مرا دید و با دستهایش صورتش‌را پوشاند. آن لحظه ناخود آگاه جلو چشمهایم، آن مهمان دراز و کچل تو و کرّه اسب من که خودش را به زمین زد، آمدند. تنم لرزید. من قلبم را گرفته و به زمین افتادم. وقتی چشمهایم را باز کردم خودم را خانه توی رختخواب دیدم. الان چند روزه در اثر سکته بستری هستم...
    همسایه به محض اینکه از رختخواب بلند شدم، حرفهای دلم را به تو، درست روی در روی تو و با نگاه به چشمهای تو خواهم گفت. آخر با این دردها تاکی میشود، تو درتو و نزدیک به هم زندگی کرد؟ من تو عمرم یک بنده خدایی بودم که نمی دانستم بیماری یعنی چه؟ الان فهمیدم چیزی که باعث سکته من شده و به رختخواب انداخته درد بوده درد...
    من دردهای خودم را می خواهم به تو بگویم همسایه. انشاللاه بگذار ار رختخواب بلند شوم... من هر طور لازم باشد حرفهایم را به تو خواهم گفت.
    نمی دانم تو مرا خوب درک خواهی کرد؟
    -الان دیگر یه صلواتی بفرستین... خواهش می کنم سکوت مجلس را رعایت بکنید. آخر این مجلس عزاست. آنجا کیه سیگار دود میکند... آی برادر تو چرا می‌خندی... بلی- بله ، تورا می گویم... تو چه نسبتی با مرحوم داری؟.. همسایه‌اش؟... همسایه نزدیکش... آها خیلی خوب مرحوم چرا و با کدام بیماری مرد؟ پشت سرهم دودفعه سکته کرده؟ دنیاست دیگر... چه میشه کرد؟ خدا رحمت کند. یک صلوات بفرستید... آمین.
    ذکیه ذولفقاری
    1401/4/20
  • avqust 2022, Firuz M.

  • 82
Belə Ayrılıq Olmur

Dəhnəli Məmməd Hacızadə

Dərddi dərdə calanan, hey üst-üstə qalanan. Baxma ki ortalıqda iztirabdı dolanan, . Dözmərəm göz yaşına, qəm dolu baxışına. Qəlbimdəsən getsəm də, dünyanın o......

Ağrının ssenarisi - (psixoloji-fəlsəfi janrda hekayə)

Tural İsmayılov

Gecənin sükutu mürəkkəb qurumamış vərəqlərimin üzərinə ağır bir duman kimi çökürdü. Pəncərənin önündə dayanıb, uzaqda, qaranlığın içində batan şəhərin işıqlarına baxırdım. Masamın üzərində on birinci......

Daha Səsləməyir Dan Yeri Bizi

Dəhnəli Məmməd Hacızadə

Göydə ay,ulduzlar yerdə sən və mən, Bir onlar oyaqdır, bir də, sən və mən. Qapılıb gecələr xoş xəyallara, Onlar bizə baxar, biz də onlara. Qalardı......

Ağ dumanın içindəki görən kor (fəlsəfi hekayə)

Tural İsmayılov

Atam deyirdi ki, dünyanı görmək üçün göz lazımdır, mən isə indi buna şübhə edirəm. O kitabı – vərəqləri künclərindən didilmiş, cildi günəşdən solmuş o qəribə......

Zaur Ustac - Zenitdəki Zenitçi

زائـــور اوستاج

Zenitdəki Zenitçi (oçerk) Azərbaycan xalqının qəhrəmanlıq salnaməsi yüz illər boyu Vətən uğrunda canından keçən igid oğulların adı ilə zəngin olmuşdur. Bu qəhrəmanlar yalnız bir ailənin......

Sona İsmayılova – Zakir Kaya’nın Medya ve Yayıncılık Çalışmaları

زائـــور اوستاج

Röportaj Editör Girişi Dr.profesor Zakir Kaya, Türkiye merkezli araştırmacı gazeteci, yazar olarak medya, yayıncılık ve edebiyat......

Araşdırmaçı jurnalist Zakir Kaya: Media, Ədəbiyyat və Müstəqil Düşüncənin Kəsişm...

زائـــور اوستاج

Müsahibə Mətni Müasir mediada sürət, görünürlük və rəqəmsal intensivlik artdıqca, məzmun istehsalının keyfiyyəti və......

Zaur Ustac - Mən

زائـــور اوستاج

Mən “Sizin yanınızda oturmaq istəyirəm” … (Qəndab – Ara-sor məni) Hər gün oyananda səhər mehində, Sübhün şəfəqində, danındayam mən. Telinin cığasın pozan küləyəm, Hər zaman......

Zaur Ustac - Aşiq gecələr

زائـــور اوستاج

Aşiq Gecələr (Qəndab – Aşiq gecələr) O zülmət gecənə şam olum, gülüm, O gül cəmalına aşiq gecələr! “İşıldaquş”ların işığı vecsiz, Əriyən mumlara aşiq gecələr! Pərvanə......

Abşeron təhsilində sözün və yaddaşın böyük bayramı

زائـــور اوستاج

Abşeron-Xızı Regional Təhsil İdarəsi müdiri hörmətli Ilhamə xanım Abdullayevanın dəstəyi ilə Xırdalan şəhər 8 nömrəli tam orta ümumtəhsil......